تبليغاتX
خاطرات من - پدر زبان اشاره - خاطرات

من نزد استان باغچه بان درست خواندن را شروع كردم. استاد ابتدا حرف زدن را به من آموخت. تقريبا يك سال طول كشيد تا حروف الفبا را به من ياد داد . سپس وارد كلاس  اول شدم و خوشبختانه توانستم تا كلاس ششم درس بخوانم. كلاس باغچه بان شبيه مكتب بود و ما با امكانات محدودي درس مي خوانديم ، اما امروزه امكانات تحصيلي بيشتر شده است. اگر در آن زمان چنين امكاناتي در اختيار مان بود شايد مهندس و يا كارشناس در رشته ديگر ميشدم.

باغچه بان هميشه به  دو صورت به من درس ميداد : الف ) عمل ب ) كلام . مثلا" يك روز هنگام درس ، رفت و يك ميخ آورد و گفت : ميخ را بردار و به سنگ بكوب ! چون بچه بودم نمي فهميدم منظورش از اين كار چيست.

سپس به من آموخت : "نرود ميخ آهنين بر سنگ"

باز معني جمله ا ش را نفهميدم . او گفت : كسي كه حرف مردم را نفهمد عين همين سنگ است كه ميخ در آن فرود نميرود! به اين ترتيب او به من درس مي داد.

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 11:16 |