سخنم را با شعري آغاز ميكنم
قدر استاد نكو دانستن
حيف، استاد بمن ياد نداد
*باغچه بان عاشق اين كوچولوهاي شيرين بودند و دوست داشتند كه خواندن و نوشتن را به آنها بياموزد عليرغم كارسخت و طاقت فرسا ودرآمد ناچيز و در آن زمان با ترديد گفته بودند: من خودم نميدانم آيا كرولالها باسواد خواهند شد يا خير: و امروزه مي بينيم كه آرزوي او به تحقق پيوسته است.
** معلم بزرگ دنياي سكوت و خاموشي وقتي شنيد كه شاگردش مي گويد:
" نهالي را كه او با خون دل كاشت، امروز به درخت تناور و سايه گستري تبديل شده است.."
با شوق اشك ريخت ، پاسخ اين همه محبت را بدهد...
***هيج كس به اندازه يك فرد ناشنوا نميداند تنهايي و سكوت چه مزه تلخي دارد، مرحوم باغچه بان ديوار سترگ و ستبر اين سكوت را شكست و تلخي را تبديل به شيريني كرد...
نام اين مرد بزرگ همواره بلند آوازه و جاويدان باد


