تبليغاتX
خاطرات من - پدر زبان اشاره - خاطرات

خاطره در آن زمان :

یک پسر ناشنوا تا سن ۱۳بین۱۴ سالگی تا آنموقع بیسواد بود و فکر میکرد فقط خود ناشنوا هست بقیه سالم سالم ، هیچکس توی دنیا یک دوست و همزبان نداشت. تنها، گوشه گیر ...  و با خود بازی میکرد هیچکس بهش اهمیت نمیدادند. کلی در توی دنیا پر از جمعیت تنهای بود. تا یکروز یکی از بستگانش بهش خبر داد که دبستان کرولالها باز شد.

 خودش هم نمیدانست چیه؟ وقتی که با پدرش وارد دبستان کرولالها شد. با تعجب و مات زل زده به بچه ها که مثل خودش با یکدیگر حرف میزنند و شلوغ می کردند. اصلا به ذهنش نرسد که دیگران هم مثل خودش وجود دارد و با زبان اشاره با همدیگر صبحت میکردند. همانطوریکه مات تماشا می کرد بچه ها بدو بدو دور او هم جمع میشدند و به زبان اشاره می گفتند تو هم مثل منی بیا باهم بازی کنیم. در همان موقع جبار باغچه بان امد سرش را نوازش کرد ،سرش بلند کرد و چشمش به صورت جبار باغچه بان افتاد با لبخند خوش امدید گفت. بعداز مدتی نوشتن و خواندن را یاد گرفت و توانست اولین مجله به اسم سپید و سیاه را بخواند. از شوق هیجان و شاد اشک ریخت. 

وقتی که سواد یاد گرفت همانموقع فهمید که قبل از وارد شدن دبستان چقدر توی دنیای تاریک و پر از سکوت زندگی می کرد و هیچوقت زحمتهای و فداکاری جبار باغچه بان را فراموش نکرد 

و می گوید : تا ان زمان مشکلات بی سواد را ندیدید و نمیتوانید قدر زحمات باغچه بان را دانست . 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 13:28 |