تبليغاتX
خاطرات من - پدر زبان اشاره

کاری که باغچه بان برای الفبا کرد

 

 

 

باغچه بان واقعا که بود؟ نام باغچه بان را حالا دیگر همه بچه های ایران زمین شنیده اند ا ما جزئیات زندگی اش را شاید خیلی ها ندانند. میرزا جبار عسگرزاده یا همان باغچه بان خودمان یک آموزگار ساده مدرسه دولتی احمدیه شهر مرند بود که به خاطر کوشش های بی دریغش در تعلیم و تربیت و بهداشت شاگردان ، مورد توجه مدیر کل فرهنگ آذربایجان قرار گرفت و در اواخر اردیبهشت سال 1299 شمسی به تبریز منتقل شد. همین موقع بود که جبار چون شیوه تدریس الفبای فارسی را نارسا دید، روش تازه ای برای تدریس آن ابداع کرد که آن زمان سروصدای زیادی راه انداخت.

 

جبار در سال 1302 اولین کتابش را که برنامه کار آموزگار بود، نوشت و در کنار آن کتاب الفبای آسان را هم منتشر کرد که اولین کتاب الفبا آموز خودش محسوب میشود. در این کتاب برای اولین بار روش جدیدی مطرح شد که به آن روش ترکیبی یا روش آمیخته باغچه بان می گیوند. این شیوه با روشی که در مکتبخانه ها و مدارس قدیم ایران به کار گرفته می شد متفاوت بود اما شبیه به شیوه تحلیلی که در مدارس جدید آن روزگار به کار می رفت هم نبود. در شیوه باغچه با ن ابتدا کل کلمه را که کلمه کلید نامیده می شود به کودک نشان میدهند و سپس در قالب آن ، حروف جدید را به کودک می آموزند یعنی کل و جزء کلمه به طور همزمان تعلیم داده میشود بنابراین هم در تهیه مواد آموزشی و هم در تدریس، محوریت خاصی در کتاب اول ابتدایی دارد.

 

جبار با نوشتن کتاب های دیگر همچون بازیچه الفبا (1311)، دستور تعلیم الفبا (1314)، الفبای سربازان (1323) ، الفبای خودآموز برای سالمندان (1326) اسرار تعلیم و تربیت یا اصول تعلیم الفبا(1327) روش ترکیبی را به تکامل رساند، بنابراین روش مذکور با وجود گذشت این همه سال به عنوان مترقی ترین روش آموزشی همچنان در مدارس ایران مورد استفاده قرار می گیرد.

 
+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 18:48 |

سخنم  را با شعري آغاز ميكنم

 

قدر استاد نكو دانستن

                                  حيف، استاد بمن ياد نداد

 

 

*باغچه بان عاشق اين كوچولوهاي شيرين بودند و دوست داشتند كه خواندن و نوشتن را به آنها بياموزد عليرغم كارسخت و طاقت فرسا ودرآمد ناچيز و در آن زمان با ترديد گفته بودند: من خودم نميدانم آيا كرولالها باسواد خواهند شد يا خير: و امروزه مي بينيم كه آرزوي او به تحقق پيوسته است.

 

 

** معلم بزرگ دنياي سكوت و خاموشي وقتي شنيد كه شاگردش مي گويد:

" نهالي را كه او با خون  دل كاشت، امروز به درخت تناور و سايه گستري تبديل شده است.."

با شوق اشك  ريخت ، پاسخ اين همه محبت را بدهد...

 

 

***هيج كس به اندازه يك فرد ناشنوا نميداند تنهايي و سكوت چه مزه تلخي دارد، مرحوم باغچه بان ديوار سترگ و ستبر اين سكوت را شكست و تلخي را تبديل به شيريني كرد...

 

نام اين مرد بزرگ همواره بلند آوازه و جاويدان باد

 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 12:21 |
خاطره در آن زمان :

یک پسر ناشنوا تا سن ۱۳بین۱۴ سالگی تا آنموقع بیسواد بود و فکر میکرد فقط خود ناشنوا هست بقیه سالم سالم ، هیچکس توی دنیا یک دوست و همزبان نداشت. تنها، گوشه گیر ...  و با خود بازی میکرد هیچکس بهش اهمیت نمیدادند. کلی در توی دنیا پر از جمعیت تنهای بود. تا یکروز یکی از بستگانش بهش خبر داد که دبستان کرولالها باز شد.

 خودش هم نمیدانست چیه؟ وقتی که با پدرش وارد دبستان کرولالها شد. با تعجب و مات زل زده به بچه ها که مثل خودش با یکدیگر حرف میزنند و شلوغ می کردند. اصلا به ذهنش نرسد که دیگران هم مثل خودش وجود دارد و با زبان اشاره با همدیگر صبحت میکردند. همانطوریکه مات تماشا می کرد بچه ها بدو بدو دور او هم جمع میشدند و به زبان اشاره می گفتند تو هم مثل منی بیا باهم بازی کنیم. در همان موقع جبار باغچه بان امد سرش را نوازش کرد ،سرش بلند کرد و چشمش به صورت جبار باغچه بان افتاد با لبخند خوش امدید گفت. بعداز مدتی نوشتن و خواندن را یاد گرفت و توانست اولین مجله به اسم سپید و سیاه را بخواند. از شوق هیجان و شاد اشک ریخت. 

وقتی که سواد یاد گرفت همانموقع فهمید که قبل از وارد شدن دبستان چقدر توی دنیای تاریک و پر از سکوت زندگی می کرد و هیچوقت زحمتهای و فداکاری جبار باغچه بان را فراموش نکرد 

و می گوید : تا ان زمان مشکلات بی سواد را ندیدید و نمیتوانید قدر زحمات باغچه بان را دانست . 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 13:28 |
باغچه بان در زندگی نامه خود چنین می نویسد:

روزي به فكر تاسيس كلاسي براي تعليم كرولالها افتادم وقتي فكر تعليم و تربيت كودكان كرولالها را با رئيس فرهنگ وقت تبريز در ميان گذاشتم چنان با تعجب او روبه رو شد كه مورد تمسخر قرار گرفتم . رئيس فرهنگ به من گفت :

 اگر تو قادر به زبان آموزي هستي بهتر است همشهريهاي ترك زبان خود را زبان فارسي ياد بدهي ، زبان دار كردن كرولال ها پيش كش!!!

ما به دبستان كرولالها احتياج نداريم .....

 

هر چند باغچه بان مورد تمسخر آقاي رئيس فرهنگ قرار گرفت و اگرچه بعدها در تبريز او را بعنوان شالارتان انگشت نما كردند ، اما او كه به روش و متد خود ايمان داشت و به كارش عشق مي ورزيد، طي يك سال موفق شد به سه كودك كرولالها خواندن و نوشتن بياموزد ، روزي كه اين سه كودك ناشنوا در تبريز امتحان مي دادند ، حياط و بام مدرسه لبريز از مردمي بود كه به تماشاي خواندن ، نوشتن و حرف زدن اين كودكان آمده بودند، زيرا براي آنها باور نكردني بود كه كودكان كرولالها هم بتوانند بخوانند، بنويسيد و حرف بزنند..... پس از امتحانات نطقها آغاز شد ، تقديرها ، تمجيدها از زمين مي جوشيد و از آسمان مي باريد. مردم از دست زدن و هورااا كشيدن سير نمي شدند.

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 10:43 |
خاطرات از زبان شاگرد جبار باغچه بان (آقاي رضاقلي شهيدي)

عشق وافر باغچه بان به بچه ها ناشنوا:

از زمان تاسیس مدرسه، باغچه بان با  مشکلات بسیار مواجه بودند از جمله : عدم حمایت مالی به دلیل بی فایده بودن امر آموزش برای ناشنوایان به عقیده مسئولین وقت ، حقوق اندک و ... البته قبل از باغچه بان هم افرادی بودند که میخواستند به ناشنوایان درس بدهند اما منصرف شده ونتوانستند ادامه دهند به این دلیل که سود چندانی عاید آنها نمیشد و معتقد بودند اگر در دانشگاه تدریس کنند هم از نظر اجتماعی و هم از نظر حقوقی بهتر است. اما از آنجا که باغچه بان عاشق این کوچولوهای شیرین بودند و دوست داشتند که خواندن ونوشتن را به آنها بیاموزد علیرغم کار سخت و طاقت فرسا و درآمد ناچیز آن و همچنین با کمک اعضای کانون حمایت از کودکان کرولال به کار خود ادامه دادند و در آن زمان با تردید گفته بودند : "من خودم نمیدانم آیا کرولالها باسواد خواهند شد یا خیر" و امروزه می بینیم که آرزوی او به تحقق پیوسته است.

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 9:4 |

خاطرات از زبان شاگرد جبار باغچه بان (آقاي رضاقلي شهيدي)

 

 

باغچه بان در آموزش بيشتر به عمل تكيه مي كرد تا به حرف:

 

باغچه بان در امر تدريس ، ابتدا با استفاده از مثال به طور عملي به بچه ها آموزش مي داد و سپس حرفها و كلمات  را مي آموخت به طوري كه هرروز روي يكي از حروف الفبا كار ميكرد و سپس كلمه به كلمه به بچه ها درس ميداد . مثلا" از كتاب اول در صفحه اول ، روزي 2 سطر به بچه ها مي آموخت تا اين كه يك هفته صرف آموزش يك صفحه مي شد و باغچه بان معتقد بود كه بايد يك صفحه را به خوبي ياد بگيرد و سپس وارد صفحه بعد بشود.

بچه هاي شنوا در زمان ثبت نام بسيار از كلمات را در حافظه خود به طور ثبت شده دارند امابچه هاي ناشنوا خيلي چيزها را نمي دانند و داراي معلومات محدودي ميباشند ، لذا آموزش حروف الفبا و كلمات به آنها كاري دشوار و وقت گير است. بنابراين باغچه بان براي آموزش بهتر و موثرتر به عمل تكيه ميكند و با اشاره به تابلوها ، اشيا، و ... كلمات و اسامي مخصوص آنها را مي آموزد حتي براي درك مفهوم كلماتي كه وجود نامرئي داشتند نيز ناگزير از عمل استفاده مي كرد به عنوان مثال:

 

الف ) چشمم به تابلو افتاد  ==  منظور اصلي : تابلو را ديدم == اما منظور برداشتي توسط يك دانش آموز ناشنوا : چشمم افتاد – چشمم سقوط كرد.

 

ب) فلاني پيغام آورد ==  منظور اصلي : يك پيام يا يك نامه است ==   اما منظور برداشتي توسط يك دانش آموز ناشنوا: يك شئي ملموس و خارجي است.

 

باغچه بان با هر كدام از بچه ها به طور جداگانه كار ميكرد و چند بار درس را تكرار نموده و سپس از شاگرد مي پرسيد: آيا فهميدي؟ اگر پاسخ مي داد: خير ! دوباره مي آموخت . اگر پاسخ بلي مي داد ميپرسيد : چه گفتم؟ و به طور كلي در امر اموزش حساسيت و جديت خاصي داشتند.

و حتي چهار عمليات اصلي حساب را (يعني: جمع ، تفريق ، تقسيم و ضرب) با استفاده از چتكه ، نخود و اشياء آموزش مي دادند.

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 15:11 |
سلام دوباره امدم اینجا  از همه شما معذرت میخواهم مدتی است که ننوشتم.

با اقتباس از كتاب چهره هايي از پدرم ( ثمين باغچه بان)

بوي گل

 

يك روز اواخر خرداد ماه ، براي ديدن پدرم به آموزشگاه رفتم. پدرم در آموزشگاه نبود. حدود يك بعدازظهر و گرما كلافه كننده بود. بچه ها در حياط، زير آفتاب داغ؛ با جيغ وداد و سروصدا ؛ گرگم به هوا بازي مي كردند. با هيچان زياد از هم فرار مي كردند، دنبال هم مي گذاشتند، زمين مي خوردند و پا مي شدند. و از نو مي دويدند و مي دويدند.

زنگ درس زده شد. در اين ميان پدرم هم از راه رسيده و در راهرو روي يك صندلي نشسته بود.

بچه ها با همان سرعتي كه بازي مي كردند، خودشان را به  در راهرو مي رساندند. همديگر را هول مي دادند و عقب مي زدند و وارد راهرو مي شدند. همه شان نفس به نفس ؛ خيس عرق بودند. در يك لحظه ، فضاي راهرو پر شد. از بوي تند عرق . عده اي از بچه ها به طرف دستشويي ها مي دويدند كه هر چه زودتر آبي به سروصورتشان زده سركلاس بروند. بعضي هاشان هم با ديدن پدرم به طرف او مي دويدند كه نوازش بشوند، و با صداهاي نازك و كلفت و بي آهنگ كرولال ها به پدرم چيزهاي مي گفتند، يا همبازي هاي خود را چقلي مي كردند. بعضي هاشان دست به گردن او مي انداختند بعضي هاشان دست او را مي گرفتند پيشاني و گونه و موهاشان خيس عرق بود.

پدرم، يكي يكي آنها رانوازش مي كرد. بعد صورتشان را توي دوتا مشتش مي گرفت. و به چهره و به چشم هاي آنها نگاه مي كرد. نگاهش سرتاسر محبت ناب بود. بعد سرشان را يكي يكي جلو مي كشيد. خم مي شد و موهاي خيس عرق آنها را مي بوييد. اما اين بوييدن نبود، بوي آنها را  مي نوشيد....

بعد از اين كه همه به كلاس ها رفتند و راهرو خلوت شد، پدرم از روي صندلي پا شد و به طرف اتاقش راه افتاد. در راه به او گفتم (بابا، از سروكله ي اين ها شر و شر عرق مي ريخت. پيراهن و سروصورتشان خيس عرق بود. مگر بوي تند عرق را نمي شينديد؟... آخر شما چطور در اين حال آنها را بوسيده و موهايشان را اينجور بو مي كرديد؟...)

 

پدرم گفت " چون كه بوي گل مي دهند!"

 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 13:49 |

سلام اين دفعه ميخواهم كمي مطالب درباره زندگي مرحوم جبار باغچه بان مي نويسم.

 

 

با اقتباس از كتاب چهره هايي از پدرم ( ثمين باغچه بان) " اين نوشته بازگويي مطالبي است كه در فرصت هاي مختلف از پدرم شنيده ام ..... "

 

 

در روزگاران سال 1302، اولين كودكستان ايراني را در تبريز.....  چند بچه  ي كرولال را هم كه در مدارس معمولي پذيرفته نمي شدند، د ر كودكستانم پذيرفتم و ديري نكشيد كه فكري در سرم جرقه زد: " آيا نميشود راهي براي ياد دادن ، خواندن و نوشتن و حتي حرف زدن به بچه هاي كرولال پيدا كرد؟...."

پس از ازمايشاتي كه روي بچه هاي كرولال كودكستان انجام داده بودم. يقين پيدا كرده بودم كه  خواهم توانست به كودكان كرولال ، خواندن ، نوشتن و حتي حرف زدن را ياد بدهم. به فكر تاسيس دبستاني براي كرولال ها افتادم. براي گرفتن امتياز تاسيس اين دبستان رفتم خدمت "دكتر ....." پس از توضيح مختصري درباره روش آموزشم تقاصاي صدور امتياز كردم. اما موافقت نشد  ..... فهميدم كه گفتگو با اين شخص هيچ فايده ندارد. بغض گلويم را مي فشرد. پاشدم و گفتم "من فردا تابلوي دبستان را خواهم زد، شما دستور بدهيد پايين بياورند." .... دو روز بعد از اعلاني به ديوار كودكستان مبارزه با كري و لالي را آغاز كردم. " در باغچه اطفال كلاسي رايگان براي آموزش نوشتن و خواندن و حرف زدن به كودكان كرولال افتتاح شد. هر كودك كرولال ميتواند از ساعت چهار تا نه بعداز ظهر براي نامنويسي به دفتر باغچه اطفال مراجعه كند.

دو – سه روز بعد از اين اعلان، چند بچه كرولال مراجعه كردند. يكي از آنها لطفعلي آذرخشي ، برادر دكتر رعدي آذرخشي بود، كه اولين شاگرد كرولال من است.يك سال بعد اين كودكان در حضور فرهنگيان و مردم تبريز امتحان كلاس اول را با موفقيت تمام انجام دادند اما اين كلاس بيش از يك سال عمر نداشت ... در اواخر سال 1306 موجبات انحلال كودكستان كرولال ها را فراهم كرده بود، اما اين ضربه نيز مرا از پاي درنياورد. به شيراز رفتم ..... به خدمت خودم ادامه دادم.

 

.... مي دانم كه زورم به كري ، به لالي، و به جهل و بي سوادي هم خواهد رسيد......

 

در سال 1312 كه  تابلوي "موسسه كرولالها" را در يكي از خانه هاي محقر ميدان حسن آباد در كوچه طرشتي خانه خيلي كوچكي كرايه كرده روي در نصب كردم. .. چند نفر بچه هاي كرولالشان را به موسسه آوردند. اما اين خانه كوچك هيچ شباهتي به مدرسه نداشت. زيرا اين كلاس ميز و صندلي و تخته سياه نداشت. من پول خريد اين چيزها را نداشتم..... شايع شده بود كه شياد هستم. ... همان روزها مرد جواني به نام دكتر لبنان دختر كرولالش صوفيا را به موسسه آورد ... همان جلسه دو سه كلمه به صوفيا ياد دادم كه جلو پدرش به زبان آورد.... دكتر لبنان به من اعتماد كرد و روز بعد يك ميز و نيمكت و يك تخته سياه خريده و به موسسه هديه كرد............ يك روز يك مرد ميانسال ارمني به نام آقاي ادمونديان همراه پسر ناشنوايش ادموند به  موسسه امدند از سر و وضع پدر و پسر معلوم بود كه از خانواده هاي مرفه هستند آقاي ادمونديان از ديدن موسسه كرولال ها ...... از فقط يك اتاق كوچك ، يك ميز كهنه ، چند تا صندلي ، يك تخته سياه جا خورده بود كه حق هم د اشت....... من يك ساعتي با ادموند كار كردم جلو پدرش ........ چند روز ديگر من آقاي ادمونديان را به ادموند نشان دادم و پرسيدم " او كيست؟" و ادموند جواب داد " او / بابا / است." انگار همه دنيا را به آقاي ادمونديان داده بودند..... پس از مدتي آقاي ادمونديان مي گفت " اگر شما قبول كنيد كه معلم خصوصي و سرخانه ادموند باشيد در خانه خودم اتاق بزرگ و مفرشي را در اختيار شما هم گذاشت كه كلاس شما خواهد بود .... ماهانه خوبي هم به شما خواهم پرداخت كه از لحاظ معيشت هيچ مشكلي نداشته باشيد...." من به او جواب دادم " حالا كه شما امكانات مالي داريد بهتر است به  جاي  استخدام من به عنوان معلم سرخانه، به مدرسه ا م كمك كنيد تا توسعه پيدا كند مجهز شود....." آقاي ادمونديان به حرفها و پيشنهادهايم توجهي نميكرد . او فقط در فكر نجات فرزند خودش بود ....  .... مگر فقط فرزند اوست كه مورد قهر طبيعت قرار گرفته؟ ... هزاران كودك ناشنواي ديگر هم هست و در آينده هم خواهد بود او ميخواهد مرا براي فرزند خودش بخرد......استعداد و توانايي من هر چه هست با هيچ قيمتي قابل معامله و خريد و فروش نيست، چون مال همه كودكان ناشنوا است.... ...... اما بعدا پدرش او را براي تحصيل به اروپا فرستاد.......

 

من در تلاش تقريبا" نيم قرني خود ، هميشه از پشتيباني مردم برخوردار بوده ام اما بارها هم براثر كارشكني كساني از متنفذين به زمين خورده ام ولي هيچ وقت از زمين خوردن نترسيده ام........ و من هر بار كه زمين خورده ام ، پا شدم ام و مصمم تر و اميدوارتر از گذشته به راه خودم ادامه داده ام، تا آن مدرسه يك اتاق و بي ميز و نيمكت و تخته سياه را كه در سال 1312 در يكي از كوچه هاي محله هاي سنگلج تاسيس كرده بودم ، به اين جايي كه امروز مي بيني ، برسانم .....

 

روحشان شاد باد.

 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 11:56 |