تبليغاتX
خاطرات من - پدر زبان اشاره

 
همانکه مدتی در آنجا بودم.

کلیک : خاطرات کودکی


رد پای تاریخی آموزش نابینایان در اصفهان
   ١١/٠٨/٨٧
   

 

                                 

هفته‌ی گذشته در روزهای آغازین آبان ماه، ماندانارضوی‌زاده سرپرست گروه جست‌وجوی موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، در پروژه پژوهشی زندگینامه‌ی جبار باغچه‌بان سفری به اصفهان داشت تا اطلاعات بیشتری درباره‌ی رندگینامه‌ی جبار باغجه‌بان و آموزش ناشتوایان گردآوری کند.

 

رد پای تاریخی آموزش نابینایان در اصفهان

 

او در این سفر با هماهنگی‌هایی که فریده سبزعلی‌زاده همکار موسسه در اصفهان انجام داده بود، با یکی از شاگردان مدرسه ارنست کریستوفل، میسونرآلمانی، در اصفهان دیداری داشت. ارنست پاستور کریستوفل که نخستین آموزش‌های خود را به کودکان نابینا در تبریز آغاز کرده بود، در ابتدای دهه دوم ١٣٠٠ در اصفهان کار خود را گسترش داد و کودکان ناشنوا و معلول حرکتی و فقیر را نیز تحت پوشش قرارداد.

 

جعبه کوییزنر برای آموزش ریاضی به دانش آموزان دبستان  کیف مدرسه مربوط به سال 1314 منطقه میمه، استان اصفهان

 

او در سال ١٣٣٤ درگذشت و در آرامگاه ارامنه اصفهان به خاک سپرده شد. در این سفر بازدیدی از موزه آموزش و پرورش اصفهان انجام شد که افزون بر اسناد بسیاری که پیش از این پژوهشگران موسسه درباره‌ی آن پژوهش کرده بودند، جعبه‌ی کوییزنر جعبه‌ی آموزش ریاضی دبستان، و کیف مدرسه مربوط به سال ١٣١٤ منطقه میمه، استان اصفهان بسیار دیدنی بود.

 

آرامگاه ارنست کریستوفل در قبرستان ارامنه اصفهان


منبع : موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 19:46 |
مگر می شود ناشنوا را به زبان آورد؟

یکی از معلمین ، یک روز با من کنار درب ورودی مدرسه باغچه بان (یوسف آباد) ایستاده بودیم چند نفر می آیند و به تابلوی آموزشگاه نگاه می کنند و می گویند چه حرف ها!! مگر می شود ناشنوا را به زبان آورد و درس داد؟ آن معلم با اشاره به من و می گوید چرا نمی شود؟ این پسر ناشنوا بود ولی حرف زدن هم یاد گرفته و درسش هم خوب است. من هم برای اینکه سر به سر آنها بگذارم و می گویم من آقا (معلم ) دروغ می گویند. خودشان ناشنوا هستند. بلاخره آنها نفهمیدند که کدام ما یک ناشنوا هستیم. از عصبانیت، از ما دور شدند.

 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:28 |

من نزد استان باغچه بان درست خواندن را شروع كردم. استاد ابتدا حرف زدن را به من آموخت. تقريبا يك سال طول كشيد تا حروف الفبا را به من ياد داد . سپس وارد كلاس  اول شدم و خوشبختانه توانستم تا كلاس ششم درس بخوانم. كلاس باغچه بان شبيه مكتب بود و ما با امكانات محدودي درس مي خوانديم ، اما امروزه امكانات تحصيلي بيشتر شده است. اگر در آن زمان چنين امكاناتي در اختيار مان بود شايد مهندس و يا كارشناس در رشته ديگر ميشدم.

باغچه بان هميشه به  دو صورت به من درس ميداد : الف ) عمل ب ) كلام . مثلا" يك روز هنگام درس ، رفت و يك ميخ آورد و گفت : ميخ را بردار و به سنگ بكوب ! چون بچه بودم نمي فهميدم منظورش از اين كار چيست.

سپس به من آموخت : "نرود ميخ آهنين بر سنگ"

باز معني جمله ا ش را نفهميدم . او گفت : كسي كه حرف مردم را نفهمد عين همين سنگ است كه ميخ در آن فرود نميرود! به اين ترتيب او به من درس مي داد.

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 11:16 |

به نام مهربانترین مهربانان

دوران کودکی

سیدرضاقلی شهیدی در حدود ۱۳۰۰ در تهران محله شاپور پا به عرصه وجود گذاشت و در خانواده ای ۵ نفره که پدرش قاضی و مادرش معلم و دارای تحصیلات زبان فرانسه و ۲ خواهر کوچکتر از خودش داشت دوران کودکی خود را سپری کرد تا  سن حدود ۴ سالگی که یکی از مهمترین وقایع زندگی اش رخ داد، او مبتلا" به بیماری مننژیت شده و شنوایی خود را از دست داد و دوران جدیدی را تجربه کرد.

پدرش او را در سن حدود ۸ سالگی به مدرسه ای مختص به معلولان (که اعم از بچه های ناشنوا، نابینا و معلول ... بودند) در اصفهان برد که مدیری آلمانی داشت ولی بعد از ۶ و ۷ ماه آموزش های مدرسه را مفید ندید و او را به تهران بازگرداند. پدرش تصمیم گرفت که فرزند خود را جهت تحصیل به اروپا بفرست اما در همان زمان بود که روزنامه ها اعلام کردند که دبستان کرولالها تاسیس شده است. لذا پدر از تصمیم خود صرف نظر کرده و فرزند خود را در سن ۱۱ سالگی وارد اولین مدرسه تازه تاسیس کرولالها واقع در خیابان چهارراه حسن آباد، کوچه طرشتی، در یک خانه محقر با چند کودک کرولال شد و موجبات پیشرفتش را زیرنظر جبار باغچه بان فراهم آورد.

۱۳۱۸

اصفهان

 خاطره اولین روز تابستان:

 وقتی که وارد اولین مدرسه ناشنوایان شدم جز چند صندلی شکسته و چند کودک کرولال چیزی دیده نمیشد. از آنجا که  خانواده یکی از همشاگردیها که ارمنی بود (ادیک ادموند) ثروتمند بودند با مشاهده مدرسه فقیرانه بچه ها ، از سپردن فرزند خود به آن مرکز امتناع کردند و  او را به فرانسه فرستادند که البته پس از سه سال با شروع جنگ جهانی به ایران بازگشت. (در هم زمان بیشتر دوستان سیدرضاقلی به اروپا رفتند بعد از مدتی به ایران بازگشتند ولی پیشرفت سیدرضاقلی نسبت به آنها کاملا" مشهود بود و دوستان او در نتیجه فشارهای روحی و روانی ناشی از زندگی در اروپا دچار ناراحتی های روحی و روانی هم شدند و خود سیدرضا قلی معتقد است که کودکان چه ناشنوا و چه شنوا در سنین کودکی برای کار و تحصیل نباید به تنهایی به خارج سفر کنند چون نه تنها موقعیت سخت است بلکه دچار مشکلات عدیده ای مثل ناراحتی های روحی شدید میشوند.) پس از بازگشت ادموند به ایران ، والدین او به باغچه بان پیشنهاد کردند که برای او کلاس خصوصی بگذارد اما باغچه بان از پذیرش این پیشنهاد سرباز زده و گفتند که همه بچه ها باهم یکسان هستند و هیچ فرقی ندارند. لذا ادموند مجددا" وارد مدرسه باغچه بان شده و در ابتدا با کمک سیدرضاقلی (که به مرحله بالاتر آموزش رسیده بود) دروس را تمرین کردند و سپس پابه پای سایر شاگردان خواندن و نوشتن را آموختند.

 

ردیف از سمت راست به چپ: ربیع کهن (کلیمی) - جبارباغچه بان- سیدرضاقلی شهیدی-

توران خرسندی(کلیمی)- مهین نورافشان (کلیمی)- صوفیا لبنان (کلیمی)

 

 

از سمت راست به چپ : جبارباغچه بان - امیرحسن- عطاالله عبادی (بهائی) - خانم لطفی (معلم) - سیدرضاقلی شهیدی

خانم آغا (کلیمی) - عزیز (کلیمی) - مهین نورافشان- صوفیا لبنان- توران خرسندی- همایون (زرتشت)

 

بقيه بعدا خواهم نوشت

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 13:14 |