با اقتباس از كتاب چهره هايي از پدرم ( ثمين باغچه بان)
بوي گل
يك روز اواخر خرداد ماه ، براي ديدن پدرم به آموزشگاه رفتم. پدرم در آموزشگاه نبود. حدود يك بعدازظهر و گرما كلافه كننده بود. بچه ها در حياط، زير آفتاب داغ؛ با جيغ وداد و سروصدا ؛ گرگم به هوا بازي مي كردند. با هيچان زياد از هم فرار مي كردند، دنبال هم مي گذاشتند، زمين مي خوردند و پا مي شدند. و از نو مي دويدند و مي دويدند.
زنگ درس زده شد. در اين ميان پدرم هم از راه رسيده و در راهرو روي يك صندلي نشسته بود.
بچه ها با همان سرعتي كه بازي مي كردند، خودشان را به در راهرو مي رساندند. همديگر را هول مي دادند و عقب مي زدند و وارد راهرو مي شدند. همه شان نفس به نفس ؛ خيس عرق بودند. در يك لحظه ، فضاي راهرو پر شد. از بوي تند عرق . عده اي از بچه ها به طرف دستشويي ها مي دويدند كه هر چه زودتر آبي به سروصورتشان زده سركلاس بروند. بعضي هاشان هم با ديدن پدرم به طرف او مي دويدند كه نوازش بشوند، و با صداهاي نازك و كلفت و بي آهنگ كرولال ها به پدرم چيزهاي مي گفتند، يا همبازي هاي خود را چقلي مي كردند. بعضي هاشان دست به گردن او مي انداختند بعضي هاشان دست او را مي گرفتند پيشاني و گونه و موهاشان خيس عرق بود.
پدرم، يكي يكي آنها رانوازش مي كرد. بعد صورتشان را توي دوتا مشتش مي گرفت. و به چهره و به چشم هاي آنها نگاه مي كرد. نگاهش سرتاسر محبت ناب بود. بعد سرشان را يكي يكي جلو مي كشيد. خم مي شد و موهاي خيس عرق آنها را مي بوييد. اما اين بوييدن نبود، بوي آنها را مي نوشيد....
بعد از اين كه همه به كلاس ها رفتند و راهرو خلوت شد، پدرم از روي صندلي پا شد و به طرف اتاقش راه افتاد. در راه به او گفتم (بابا، از سروكله ي اين ها شر و شر عرق مي ريخت. پيراهن و سروصورتشان خيس عرق بود. مگر بوي تند عرق را نمي شينديد؟... آخر شما چطور در اين حال آنها را بوسيده و موهايشان را اينجور بو مي كرديد؟...)
پدرم گفت " چون كه بوي گل مي دهند!"


