تبليغاتX
خاطرات من - پدر زبان اشاره

سلام اين دفعه ميخواهم كمي مطالب درباره زندگي مرحوم جبار باغچه بان مي نويسم.

 

 

با اقتباس از كتاب چهره هايي از پدرم ( ثمين باغچه بان) " اين نوشته بازگويي مطالبي است كه در فرصت هاي مختلف از پدرم شنيده ام ..... "

 

 

در روزگاران سال 1302، اولين كودكستان ايراني را در تبريز.....  چند بچه  ي كرولال را هم كه در مدارس معمولي پذيرفته نمي شدند، د ر كودكستانم پذيرفتم و ديري نكشيد كه فكري در سرم جرقه زد: " آيا نميشود راهي براي ياد دادن ، خواندن و نوشتن و حتي حرف زدن به بچه هاي كرولال پيدا كرد؟...."

پس از ازمايشاتي كه روي بچه هاي كرولال كودكستان انجام داده بودم. يقين پيدا كرده بودم كه  خواهم توانست به كودكان كرولال ، خواندن ، نوشتن و حتي حرف زدن را ياد بدهم. به فكر تاسيس دبستاني براي كرولال ها افتادم. براي گرفتن امتياز تاسيس اين دبستان رفتم خدمت "دكتر ....." پس از توضيح مختصري درباره روش آموزشم تقاصاي صدور امتياز كردم. اما موافقت نشد  ..... فهميدم كه گفتگو با اين شخص هيچ فايده ندارد. بغض گلويم را مي فشرد. پاشدم و گفتم "من فردا تابلوي دبستان را خواهم زد، شما دستور بدهيد پايين بياورند." .... دو روز بعد از اعلاني به ديوار كودكستان مبارزه با كري و لالي را آغاز كردم. " در باغچه اطفال كلاسي رايگان براي آموزش نوشتن و خواندن و حرف زدن به كودكان كرولال افتتاح شد. هر كودك كرولال ميتواند از ساعت چهار تا نه بعداز ظهر براي نامنويسي به دفتر باغچه اطفال مراجعه كند.

دو – سه روز بعد از اين اعلان، چند بچه كرولال مراجعه كردند. يكي از آنها لطفعلي آذرخشي ، برادر دكتر رعدي آذرخشي بود، كه اولين شاگرد كرولال من است.يك سال بعد اين كودكان در حضور فرهنگيان و مردم تبريز امتحان كلاس اول را با موفقيت تمام انجام دادند اما اين كلاس بيش از يك سال عمر نداشت ... در اواخر سال 1306 موجبات انحلال كودكستان كرولال ها را فراهم كرده بود، اما اين ضربه نيز مرا از پاي درنياورد. به شيراز رفتم ..... به خدمت خودم ادامه دادم.

 

.... مي دانم كه زورم به كري ، به لالي، و به جهل و بي سوادي هم خواهد رسيد......

 

در سال 1312 كه  تابلوي "موسسه كرولالها" را در يكي از خانه هاي محقر ميدان حسن آباد در كوچه طرشتي خانه خيلي كوچكي كرايه كرده روي در نصب كردم. .. چند نفر بچه هاي كرولالشان را به موسسه آوردند. اما اين خانه كوچك هيچ شباهتي به مدرسه نداشت. زيرا اين كلاس ميز و صندلي و تخته سياه نداشت. من پول خريد اين چيزها را نداشتم..... شايع شده بود كه شياد هستم. ... همان روزها مرد جواني به نام دكتر لبنان دختر كرولالش صوفيا را به موسسه آورد ... همان جلسه دو سه كلمه به صوفيا ياد دادم كه جلو پدرش به زبان آورد.... دكتر لبنان به من اعتماد كرد و روز بعد يك ميز و نيمكت و يك تخته سياه خريده و به موسسه هديه كرد............ يك روز يك مرد ميانسال ارمني به نام آقاي ادمونديان همراه پسر ناشنوايش ادموند به  موسسه امدند از سر و وضع پدر و پسر معلوم بود كه از خانواده هاي مرفه هستند آقاي ادمونديان از ديدن موسسه كرولال ها ...... از فقط يك اتاق كوچك ، يك ميز كهنه ، چند تا صندلي ، يك تخته سياه جا خورده بود كه حق هم د اشت....... من يك ساعتي با ادموند كار كردم جلو پدرش ........ چند روز ديگر من آقاي ادمونديان را به ادموند نشان دادم و پرسيدم " او كيست؟" و ادموند جواب داد " او / بابا / است." انگار همه دنيا را به آقاي ادمونديان داده بودند..... پس از مدتي آقاي ادمونديان مي گفت " اگر شما قبول كنيد كه معلم خصوصي و سرخانه ادموند باشيد در خانه خودم اتاق بزرگ و مفرشي را در اختيار شما هم گذاشت كه كلاس شما خواهد بود .... ماهانه خوبي هم به شما خواهم پرداخت كه از لحاظ معيشت هيچ مشكلي نداشته باشيد...." من به او جواب دادم " حالا كه شما امكانات مالي داريد بهتر است به  جاي  استخدام من به عنوان معلم سرخانه، به مدرسه ا م كمك كنيد تا توسعه پيدا كند مجهز شود....." آقاي ادمونديان به حرفها و پيشنهادهايم توجهي نميكرد . او فقط در فكر نجات فرزند خودش بود ....  .... مگر فقط فرزند اوست كه مورد قهر طبيعت قرار گرفته؟ ... هزاران كودك ناشنواي ديگر هم هست و در آينده هم خواهد بود او ميخواهد مرا براي فرزند خودش بخرد......استعداد و توانايي من هر چه هست با هيچ قيمتي قابل معامله و خريد و فروش نيست، چون مال همه كودكان ناشنوا است.... ...... اما بعدا پدرش او را براي تحصيل به اروپا فرستاد.......

 

من در تلاش تقريبا" نيم قرني خود ، هميشه از پشتيباني مردم برخوردار بوده ام اما بارها هم براثر كارشكني كساني از متنفذين به زمين خورده ام ولي هيچ وقت از زمين خوردن نترسيده ام........ و من هر بار كه زمين خورده ام ، پا شدم ام و مصمم تر و اميدوارتر از گذشته به راه خودم ادامه داده ام، تا آن مدرسه يك اتاق و بي ميز و نيمكت و تخته سياه را كه در سال 1312 در يكي از كوچه هاي محله هاي سنگلج تاسيس كرده بودم ، به اين جايي كه امروز مي بيني ، برسانم .....

 

روحشان شاد باد.

 

+ نوشته شده توسط سید رضاقلی شهیدی (شيدا) در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 11:56 |